غزلی ناب از وحشی بافقی. مستغنی است از همه عالم گدای عشق ما و گدایی در دولتسرای عشق عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق آنها که نام آب بقا وضع کرده‌اند گفتند نکته‌ای ز دوام و بقای عشق گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم آنکس که یافت آگهی از کیمیای عشق پروانه محو کرد در آتش وجود خویش یعنی که اتحاد بود انتهای عشق اینرا کشد به وادی و آنرا برد به کوه زینها بسی‌ست تا چه بود اقتضای عشق وحشی هزار ساله ره از یار سوی یار یک گام بیش نیست ولیکن بهوحشی ,عالم گدای ,بافقی مستغنی ,وحشی بافقی ,وحشی بافقی مستغنی منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

آموزش و آشنایی با زبان های برنامه نویسی و گرافیک بادبادک های رنگی kennedytlhy0 love بازخوان مطالب جالب و خواندنی ❤❤❤محکوم به سکوت ❤❤❤ نهایی 99